Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 235144
تعداد مشاهدات : 277

[كلماتى كه بر انواع ادراكات آدمى دلالت مى‏كنند، در قرآن كريم‏]

[كلماتى كه بر انواع ادراكات آدمى دلالت مى‏كنند، در قرآن كريم‏]

[كلماتى كه بر انواع ادراكات آدمى دلالت مى‏كنند، در قرآن كريم‏] ظن حسبان شعور ذكر عرفان معرفت فهم فقه درايت فكر رأى زعم علم حفظ حكمت خبرت شهادت [در باره عقل و خردمندى انسان‏] [در قرآن، مراد از تعقل ادراك توأم با سلامت فطرت است، نه تعقل تحت تاثير غرائز و اميال نفسانى‏]

[كلماتى كه بر انواع ادراكات آدمى دلالت مى‏كنند، در قرآن كريم‏]

كلماتى كه در قرآن كريم در باره انواع ادراكات انسانى آمده، بسيار است و چه بسا تا بيست جور لفظ برسد، مانند" ظن"،" حسبان"،" شعور"،" ذكر"،" عرفان"،" فهم"،" فقه"،" درايت"،" يقين"،" فكر"،" رأى"،" زعم"،" حفظ"،" حكمت"،" خبرت"،" شهادت"، و" عقل"، كه كلماتى نظير" فتوى" و" بصيرت" نيز ملحق به آنها است و بد نيست در اينجا معناى اين كلمات را بدانيم، لذا مى‏گوئيم:

1)     كلمه" ظن" به معناى تصديق بيش از پنجاه درصد و نرسيده به صد در صد است، زيرا كه اگر به درجه صد در صد برسد جزم و قطع مى‏شود.

 

2)     كلمه" حسبان" هم به معناى ظن است، با اين تفاوت كه گويا استعمال كلمه حسبان در مورد ظن استعمالى است استعارى، مانند كلمه" عد- شمردن" چون همه مى‏دانيم كه لفظ حساب كردن و لفظ شمردن، معناى اصلى‏اش چيست، ولى ما همين دو كلمه را درمورد احتمال راجح نيز استعمال مى‏كنيم، و مى‏گوييم: من فلانى را از شجاعان مى‏دانستم، و از دلاوران به حساب مى‏آوردم، و منظور اين است كه او را در هنگام شمردن شجاعان، ملحق به آنان مى‏دانستم

 

3)     و اما كلمه" شعور" كه به معناى ادراك دقيق است از ماده" شعر- به فتح شين" گرفته شده، كه به معناى مو بوده و ادراك دقيق را از آنجا كه مانند مو باريك است، شعور خوانده‏اند و مورد استعمال اين كلمه محسوسات است، نه معقولات و به همين جهت حواس ظاهرى را مشاعر مى‏گويند.

4)     و كلمه" ذكر"، به معناى پيش كشيدن صورتهايى است كه در خزينه ذهن انبار شده، و آن را بعد از آنكه از نظر و فكر غايب بوده، حاضر سازيم، و يا اگر حاضر بوده، نگذاريم غايب شود.

 

5)     و اما كلمه" عرفان و معرفت"، به معناى آن است كه انسان صورتى را كه در قوه دراكه‏اش ترسيم شده، با آنچه كه در خزينه ذهنش پنهان دارد، تطبيق كند، و تشخيص دهد كه اين همان است يا غير آن، و بدين جهت است كه گفته‏اند معرفت عبارت است از ادراك بعد از علم قبلى.

 

6)     اما كلمه" فهم" به معناى آن است كه ذهن آدمى در برخورد با خارج به نوعى عكس العمل نشان داده و صورت خارج را در خود نقش كند

 

7)     و كلمه" فقه" به معناى آن است كه فهم، يعنى همان صورت ذهنى را بپذيرد، و در پذيرش و تصديق آن مستقر شود.

 

8)      كلمه" درايت" به معناى فرو رفتن در اين نقش و دقت در آن براى درك خصوصيات و اسرار و مزاياى نهفته آن است، و به همين جهت، اين كلمه در مقام بزرگداشت و تعظيم به كار مى‏رود، هم چنان كه مى‏بينيم در آيات شريفه‏" الْحَاقَّةُ مَا الْحَاقَّةُ وَ ما أَدْراكَ مَا الْحَاقَّةُ" «[1]» و آيات‏" إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ وَ ما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ" «[2]» استعمال شده، مى‏فهماند كه تشخيص خصوصيات و اسرار قيامت و اسرار ليلة القدر امرى عظيم است كه كسى قادر به درك آن نيست و اما يقين عبارت است از اينكه همان درك ذهنى آن چنان قوت و شدت داشته باشد كه ديگر قابل سستى و زوال نباشد.

 

9)     و كلمه" فكر" به معناى نوعى سير و مرور بر معلومات موجود حاضر در ذهن است، تا شايد از مرور در آن، و يك بار ديگر در نظر گرفتن آن، مجهولاتى براى انسان كشف شود.

 

10)                        و كلمه" رأى" به معناى تصديقى است كه از همان فكر و تجديد نظر در مطالب حاضر در ذهن پيدا مى‏شود، چيزى كه هست بيشتر در علوم عملى كه پيرامون آنچه" بايد كرد" و آنچه" نبايد كرد"، بحث مى‏كند، استعمال مى‏شود، نه در علوم نظرى كه مربوط است به امور تكوينى. كلمات سه‏گانه" قول" و" بصيرت" و" افتاء" هم نزديك به همين معنا را مى‏دهد، با اين تفاوت كه استعمال" قول" در تصديق حاصل از فكر، استعمال در معناى لغوى آن (گفتن) نيست، بلكه تقريبا شبيه به استعمال مجازى و استعارى و از قبيل بكار بردن" لازم" در مورد" ملزوم" است، چون قول در هر چيز، بعد از آن است كه اعتقاد به آن پيدا شده باشد، پس استعمال قول در خود اعتقاد، استعمال لازم در مورد ملزوم است.

 

11)                        و اما كلمه" زعم" به معناى تصديق مطلب است، تصديق از اين حيث كه مطلب نامبرده صورتى است در ذهن، حال يا اين تصديق شصت در صد باشد، و يا صد در صد. (پس كلمه نامبرده هم در مورد ظن استعمال مى‏شود و هم در مورد قطع و جزم).

 

12)                        و كلمه" علم" همانطور كه گفتيم به معناى احتمال صد در صد است، بطورى كه حتى يك در صد هم احتمال خلاف آن داده نمى‏شود.

 

13)                        و كلمه" حفظ" به معناى ضبط كردن صورت آن چيزى است كه براى ما معلوم شده است، بطورى كه هيچ دگرگونى و تغييرى در آن پيدا نشود.

 

14)                        و كلمه" حكمت"، به معناى صورت علميه است، اما از اين جهت كه مطلبى محكم و استوار است.

 

15)                        و كلمه" خبرت" به معناى اين است كه شخص خبره صورت علميه‏اى را كه در ذهن دارد آن چنان بدان احاطه داشته باشد كه بداند از مقدمات آن چه نتائجى بر آن مترتب مى‏شود.

 

16)                        و كلمه" شهادت"، به معناى ديدن و رسيدن به عين يك چيز و يا يك صحنه است، حال يا به حس ظاهرى مانند" ديدن"،" شنيدن"،" بوئيدن"، و" لمس محسوسات"، و يا به حس باطن مانند" مشاهده"،" درك يقينى وجدانيات"، درك اين كه مثلا (من ميدانم و اراده و محبت و بغض و نظائر آن را دارم).

همه الفاظى كه تا كنون معنا كرديم به غير از پنج لفظ اخير تا حدى سر و كار با ماده و حركت و دگرگونى دارند، و به همين جهت در مورد خداى تعالى استعمال نمى‏شوند، مثلا گفته نمى‏شود: خداى تعالى ظن مى‏كند و مى‏پندارد، و يا خيال مى‏كند و يا مى‏فهمد، و يا تفقه مى‏كند و ...

و اما الفاظ پنجگانه اخير از آنجايى كه مستلزم نقص و فقدانى نيست، در مورد خداى‏ سبحان نيز به كار مى‏رود، هم چنان كه مى‏بينيم در آيات زير بكار رفته‏

" وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ" «[3]»"

وَ رَبُّكَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ حَفِيظٌ" « [4]»

" وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ" «[5]»

" إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ" «[6]»

" أَنَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهِيدٌ" «[7]».

 

[در باره عقل و خردمندى انسان‏]

لفظ" عقل" از اين باب بر ادراك اطلاق مى‏شود كه در ادراك عقد قلبى به تصديق هست و انسان را به اين جهت عاقل مى‏گويند، و به اين خصيصه ممتاز از ساير جانداران مى‏دانند كه خداى سبحان انسان را فطرتا اينچنين آفريده كه در مسائل فكرى و نظرى حق را از باطل، و در مسائل عملى خير را از شر، و نافع را از مضر تشخيص دهد، چون از ميان همه جانداران او را چنين آفريده كه در همان اول پيدا شدن و هست شدن خود را درك كند و بداند كه او، اوست و سپس او را به حواس ظاهرى مجهز كرده تا به وسيله آن، ظواهر موجودات محسوس پيرامون خود را احساس كند، ببيند و بشنود و بچشد و ببويد و لمس كند و نيز او را به حواسى باطنى چون:" اراده"،" حب"،" بغض"،" اميد"،" ترس" و امثال آن مجهز كرده تا معانى روحى را به وسيله آنها درك كند، و به وسيله آن معانى، نفس او را با موجودات خارج از ذات او مرتبط سازد و پس از مرتبط شدن، در آن موجودات دخل و تصرف كند، ترتيب دهد، از هم جدا كند، تخصيص دهد و تعميم دهد و آن گاه در آنچه مربوط به مسائل نظرى و خارج از مرحله عمل است، تنها نظر دهد و حكم كند، و در آنچه كه مربوط به مسائل عملى است و مربوط به عمل است حكمى عملى كند، و ترتيب اثر عملى بدهد و همه اين كارهايى را كه مى‏كند بر طبق مجرايى مى‏كند كه فطرت اصلى او آن را تشخيص داده، و اين همان عقل است.

ليكن بسا مى‏شود كه يكى يا چند قوه آدمى بر ساير قوا غلبه مى‏كند و كورانى و طوفانى در درون به راه مى‏اندازد، مثلا درجه شهوتش از آن مقدارى كه بايد باشد تجاوز مى كند، و يا درجه خشمش بالا مى‏رود، (و به حكم اين كه گفته‏اند: حقيقت سرابى است آراسته- هوا و هوس گرد برخاسته) چشم عقلش نمى‏تواند حقيقت را درك كند، در نتيجه حكم بقيه قواى درونيش باطل و يا ضعيف مى‏شود، و انسان از مرز اعتدال يا به طرف وادى افراط، و يا به طرف وادى تفريط سقوط مى‏كند، آن وقت عقل آدمى نظير آن قاضى مى‏شود كه بر طبق مدارك باطل و شهادتهاى كاذب و منحرف و تحريف شده، حكم مى‏كند، يعنى در حكمش از مرز حق منحرف مى‏شود، هر چند كه خيلى مراقب است به باطل حكم نكند، اما نمى‏تواند.

چنين قاضى‏اى در عين اينكه در مسند قضا نشسته، قاضى نيست.

[در قرآن، مراد از تعقل ادراك توأم با سلامت فطرت است، نه تعقل تحت تاثير غرائز و اميال نفسانى‏]

انسان عاقل هم در مواردى كه يك يا چند تا از غرائز و اميال درونيش طغيان كرده يا عينك محبت به چشم عقل خود بسته، و يا عينك خشم، يا ترس زياده از حد، يا اميد بيجا، يا حرص، يا بخل، يا تكبر، در عين اينكه هم انسان است و هم عاقل نمى‏تواند به حق حكم كند، بلكه هر حكمى كه مى‏كند باطل است، و لو اينكه (مانند معاويه‏ها) حكم خود را از روى عقل بداند، اما اطلاق عقل به چنين عقلى، اطلاق به مسامحه است و عقل واقعى نيست، براى اينكه آدمى در چنين حالى از سلامت فطرت و سنن صواب بيرون است.

و خداى عز و جل هم، كلام خود را بر همين اساس ادا نموده و عقل را به نيرويى تعريف كرده كه انسان در دينش از آن بهره‏مند شود، و به وسيله آن راه را به سوى حقائق معارف و اعمال صالحه پيدا نموده و پيش بگيرد، پس اگر عقل انسان در چنين مجرايى قرار نگيرد، و قلمرو علمش به چهار ديوار خير و شرهاى دنيوى محدود گردد، ديگر عقل ناميده نمى‏شود، هم چنان كه قرآن كريم از خود چنين انسانهايى حكايت مى‏كند كه در قيامت ميگويند:" لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا فِي أَصْحابِ السَّعِيرِ" «[8]» اگر ما مى‏شنيديم و تعقل مى‏كرديم ديگر از دوزخيان نمى‏بوديم.

و نيز فرموده:" أَ فَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها، أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ" «[9]» چرا در زمين سير نكردند تا داراى دلهايى شوند كه با آن تعقل كنند، و يا گوش‏هايى كه با آن بشنوند؟ آخر تاريك شدن چشم سر، كورى نيست، اين چشم دل است كه كور مى‏شود، دلهايى كه در سينه‏ها است.

پس اين آيات همانطور كه ملاحظه گرديد كلمه عقل را در علمى استعمال كرده كه انسان خودش بدون كمك ديگران به آن دست يابد، و كلمه" سمع" را در علمى بكار برده كه انسان به كمك ديگران آن را به دست مى‏آورد، البته با سلامت فطرت در هر دو براى اينكه مى‏فرمايد آن عقل، عقلى است كه با دل روشن توأم باشد نه با دل كور.

و نيز فرموده:" وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِيمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ" [10]و چه كسى از ملت‏ ابراهيم كه دين فطرى است روى مى‏گرداند بجز كسى كه خود را سفيه و نادان كرده باشد.   آيه شريفه، به منزله عكس نقيض است، براى آن حديثى كه مى‏فرمايد:" العقل ما عبد به الرحمن ..."   عقل آن است كه به وسيله آن خداى رحمان پرستش شود ...

پس از همه آنچه تا اينجا گفتيم اين معنا روشن گرديد كه مراد از عقل در كلام خداى تعالى آن ادراكى است كه با سلامت فطرت براى انسان دست دهد، و اينجا است كه معناى جمله:" كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ"[11] به خوبى روشن مى‏شود، چون در اين جمله بيان خدا مقدمه تماميت علم است، و تماميت علم هم مقدمه عقل و وسيله‏اى به سوى آن است، هم چنان كه در جاى ديگر نيز فرموده:" وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ" [12]  همه اين مثل‏ها را براى انسان مى‏زنيم، ولى وى آنها را تعقل نمى‏كند، مگر كسانى كه عالم باشند.[13]


 

کلید واژه ها:

ادراكات ,قرآن ,ظن,حسبان,شعور,ذكر,عرفان ,معرفت,فهم,فقه,درايت,فكر,رأى,زعم,علم,حفظ,حكمت,خبرت,شهادت,عقل ,خردمندى ,انسان,سلامت ,فطرت ,غرائز ,اميال

 



[1] - سوره الحاقة، آيه 2.

[2] - سوره قدر، آيه 2

[3] - سوره نساء، آيه 176

[4] - سوره سبا، آيه 21

[5] - سوره بقره، آيه 234

[6] - سوره يوسف، آيه 83

[7] - سوره فصلت، آيه 53

[8] - سوره ملك، آيه 10

[9] - سوره حج، آيه 46

[10] - بقره - 130

[11] - سوره بقره - 242

[12] - بقره - 43

[13] - ترجمه تفسير الميزان، ج‏2، ص: 372

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

حديث

    عبد اللَّه بن سنان از امام صادق عليه السّلام روايت كرده است كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: در وقت هر نماز، فرشته‏اى اين صلا دهد كه: اى مردم! بپا خيزيد و با نماز خود آن آتشهايى را كه با دستهاى خود در پشت خويش بر افروخته‏ايد خاموش كنيد

    ثواب الاعمال و عقاب الاعمال شیخ صدوق

لينک هاي مفيد